|
بخوان به نام گل سرخ
|
||
|
(دوستانه اما مردونه) |

- به خاطر داشته باش که عشقهای سترگ ودستاوردهای عظیم، به خطر کردنها و ریسکهای بزرگ محتاجند .
- وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده .
- این سه میم را از همواره دنبال کن :
- محبت و احترام به خود را
- محبت به همگان را
- و مسئولیت پذیری در برابر کارهایی که کرده ای
- به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه می جویی گاه یک شانس بزرگ است .
- اگر می خواهی قواعد بازی را عوض کنی اول قواعد را بیاموز .
- به خاطر یک مشاجرۀ کوچک، ارتباطی بزرگ را از دست نده .
- وقتی دانستی که خطایی مرتکب شده ای، گامهایی را پیاپی برای رفع آن خطا بردار .
- بخشی از هر روز خود را به تنهایی گذران .
- چشمان خود را نسبت به تغییرات بگشا، اما ارزشهای خود را به سادگی در برابر آنها واننه .
- به خاطر داشته باش گاه سکوت بهترین پاسخ است .
- شرافتمندانه بزی؛ که هر گاه بیشتر عمر کردی، با یادآوری زندگی خویش دوباره شادی را تجربه کنی ..
- زیرساخت زندگی شما، وجود جوی از محبت و عشق در محیط خانه و خانواده است .
- در مواقعی که با محبوب خویش مشاجره می کنی و از او گلایه داری، تنها به موضوعات کنونی بپرداز و سراغی از گلایه های قدیم نگیر .
- دانش خود را با دیگران در میان گذار... این تنها راه جاودانگی است .
- با دنیا و زندگی زمینی بر سر مهر باش .
- سالی یک بار جایی برو که تا کنون هرگز نرفته ای .
- بدان که بهترین ارتباط آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما به هم سبقت گیرد .
- وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه را از دست داده ای که چنین را به دست آورده ای .
- در عشق و آشپزی، جسورانه دل را به دریا بزن
...آدمم
که ازپاره ای گل با روح ولایت تو جان گرفته ام و فرشتگان یکسر به نور تو سجده می کنند، که از چشمان من می افروزد و در پیش نام تو فرو می افتد که از لبانم می تراود.
... هابیلم
که بهترین داشته هایم جوانی را به آتش یاد تو در انداخته ام و می بینی که این آمدن ها ورفتن ها، این کهنه شدن ها، این بیمارشدن ها و پیرشدن ها، همه برای توست.
... نوحم
که روزگاران دراز ریشخند کسان را به سخره گرفته ام و دربرهوت تجدد، از درد کهنه ات سفینه ی نجات ساخته ام و بر آن همراهان را دوگانه نشانده ام و ازغرقاب گمراهی و تیره بختی رهانده ام، دو چشم را خیره در نگاه تو دوپای را رهنورد راه تو دو دست را آویخته در دامانت دو چشم را به انتظار فرمانت.
...عیسایم
که در هرکوی و بازار بانگ عشق تو برآورده ام و به اعجاز نامت مردگان را زنده کرده ام و می نگری فوج فوج زندگان برخاسته از گور را که کفن بر خویش پیچیده اند و با من به پابوس حیات جاوید تو آمده اند.
... موسایم
که از فرعون و قارون گریخته ام در دامان خضر آویخته ام دست در گردن هارون انداخته ام و شبان آواره دل را به میقات شبان طور آورده ام به شوق پاره ای نور، از دور آمده ام تا با تو بگویم این عصای چوپانی را به اعجاز سرانگشتان نگاهت چنان کنی که در نیل دنیا طلبی شاهراه امن وصل بگشاید.
... سلیمانم
که از بندگی تو پادشاه جهان شده ام و برتخت باد نشسته و کوی تا کوی را به زیر پای کشیده ام و می بینی که انس و جن در خدمت این خدمتگذاری صف در صف ایستاده اند.
... ابراهیمم
که از خانه به آن خانه گشته ام ستاره را در پی ماه و ماه را در پی خورشید رها کرده ام و اینک از خاک تو سر درآورده ام در آتش افتاده ام و جز تو نخواسته ام تبر برداشته ام و هرکه جز تو را درشکسته ام تیغ بابی انت و امی برگرفته ام و به رهنمود بیدارترین خواب دل بر گلوی عزیزان خود نهاده ام.
ادرکنی ادرکنی ادرکنی
میزی برای کار کاری برای تخت
تختی برای خواب خوابی برای جان
جانی برای مرگ مرگی برای یاد
یادی برای سنگ این بود زندگی!
خدا روحش رو شاد کنه! مرحوم حسین پناهی رو می گم! چقدر زیبا، ساده و بی آلایش به مرگ و زندگی نگاه می کرد! اونقدر آبی و آسمونی که نگاه ساده و بی غل وغشش رو نمیشه فراموش کرد! کاش همه ی ما بتونیم به آسانی از این دنیا دل بکنیم! کاش به این باور می رسیدیم که به فرموده ی مولایمان آخر باید گذاشت و گذشت! چرا هنوز به این فکر نکردیم که مرگ تولدی دیگه ایست!
۱- اگر روزی دشمن پیدا کردی, بدان در رسیدن به هدفت موفق بودی !
۲- اگر روزی تهدیدت کردند, بدان در برابرت ناتوانند!
۳- اگر روزی خیانت دیدی, بدان قیمتت بالاست!
۴- اگر روزی ترکت کردند , بدان با تو بودن لیاقت می خواهد!
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در دهمين سال هجرت، زيارت خانه خدا (كعبه) را با اجتماع مسلمين آهنگ فرمود. و در ميان قبايل مختلفه و طوائف اطراف بر حسب امر آن حضرت اعلان شد، و در نتيجه گروه عظيمى به مدينه آمدند تا در انجام اين تكليف الهى (اداى مناسك حج بيت اللّه) از آن حضرت پيروى و تعليمات آن حضرت را فرا گيرند.
اين تنها حجّى بود كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - بعد از مهاجرت به مدينه انجام داد، نه پيش از آن و نه بعد از آن ديگر اين عمل از طرف آنحضرت وقوع نيافته و اين حج را به اسامى متعدد در تاريخ ثبت نمودهاند، از قبيل: حجة الوداع- حجة الاسلام- حجة البلاغ- حجة الكمال- حجة التمام.
در اين موقع رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - غسل و تدهين فرمود و فقط با دو جامه ساده (احرام) كه يكى را به كمر بست و آن ديگر را به دوش افكند روز شنبه بيست چهارم يا بيست پنجم ذيقعدة الحرام بقصد حج پياده از مدينه خارج شد و تمامى زنان و اهل حرم خود را نيز در هودجها قرار داد، و با همه اهل البيت خود و به اتفاق تمام مهاجرين و انصار و قبايل عرب و گروه عظيمى از خلق حركت فرمود.
اتفاقاً در اين هنگام بيمارى آبله- يا حصبه- در ميان مردم شيوع يافته بود و همين عارضه موجب گرديد كه بسيارى از مردم از عزيمت و شركت در اين سفر بازماندند. مع الوصف گروه بي شمارى با آن حضرت حركت نمودند كه تعداد آنها به يكصد و چهارده هزار و يكصد و بيست تا يكصد و بيست و چهار هزار و بيشتر ثبت شده است.
آیا می دانید مشکل چاقی کودکان اروپایی در فقر کودکان جهان سومی است .
هر آنکه باغ ِ وجودش گل و گیاه ندارد
به روز ِ حشر متاعی به غیر آه ندارد
به تندباد حوادث بگو چه می بری از ما؟
غریبِ بی سر و سامان غم ِ کلاه ندارد
اگر چه سنگ ِ زمانه شکست ساغر ما را
چه جای ِ شکوه که دشمن ادب نگاه ندارد
چو تیر لطف بیندازد ابروان کمانش
خوشا به حال هر آن کو گریزگاه ندارد
فرشته لذت لطف و کـَرَم چگونه بیابد
که در سیاهه ی اعمال ِ خود گناه ندارد
نصیب ِ ظلمت ِ شب می شود طلوع سپیده
که روز روشن ادراکی از پگاه ندارد
کسی که دوزخ دنیا به جان چشیده نباشد
یقین بدان به حریم ِ بهشت راه ندارد
طبیعت سرسبز و زیبای عروس زاگرس چشم هر بیننده ای را خیره می کند و کوههای سر آسمان نیلی کشیده و دامنه های لطیف و مخمل که نوازشگر آن نسیم خنکای صبحدم است. روح آدمی را سرشار از طراوت می کند:
آن روز ها مکالمه با خورشید
دفترچه های ذهن کوچکم را تا آسمان مخابره میکرد
امروز آن دفترچه ها پاره است
آن سیم ها که دلم را تا آسمان مخابره میکرد
امروز پاره است
خدایا تماس بگیر
باز با دلم
حتی هزار بار پیغامت را بگذار وقتی که نیستم
این شیطان لعنتی
هر روز
خط های ذهنم را اشغال میکند
هی با شماره های غلط زنگ میزند
نشانی های جعلی نشانم میدهد
او میخواهد من با نشانی های جعلی سراغش را بگیرم
او میخواهد دلم اشتباه کند
تا با اشتباه های دلم حال کند
میخواهد فریبم دهد
تا پیوسته من سراغش را بگیرم
خواب دیدم
نه خواب وبیداری نمیدانم
راستی خواب و بیداریم بهم آمیخته بود
فرشته ای به من گفت:
مرد تو گوشی دلت را بد گذاشتی
آن وقتی که خط فیکس تو را مکالمه با خورشید پیوسته بود
اکنون ...
یادش بخیر روی خاکریز
آن سیم ها که دلم را تا آسمان مخابره میکرد
اکنون پاره است
خدایا باز با دلم تماس بگیر
بار دیگر با دلم تماس بگیر پیغامت را بگذار هزار بار ...
ما نباختيم، چون پشيمان نيستيم، و پشيمان نيستيم چون نباختيم. ما برديم، چون دفاع كرديم، و دفاع كرديم چون مرديم. ما جنگيديم چونغيرتمنديم؛ و غيرتمنديم چون مسلمانيم. ما نباختيم، چون پشيمان نيستيم، و پشيمان نيستيم چون نباختيم. ما برديم، چون دفاع كرديم، و دفاع كرديم چون مَرديم. ما جنگيديم چونغيرتمنديم؛ و غيرتمنديم چون مسلمانيم. كوه ها بر گام هامان به سجده نشستند، و آسمان ها بر سجودمان غبطهخوردند. تيغها از حنجره هامان گريزان بودند، و حنجرههامان تشنه خونحيات. قلب هامان در حسرت ديدار گلوله ميسوخت، و انفجار، آرزو به دل ازگريز ما. ما با «مين»ها هم خانه بوديم و بر سفره «تخريب» تناول ميكرديم. دود و خاكستر، سايهبان مان بود و آتش، گرماي وجودمان. زمين كه ميخورديم، آسمان ميشكست، و بر هوا كه ميرفتيم، زمينيان غبطه ميخوردند. سرهامان با سربند نسبت نزديك داشتند، و سربندها با قناصه،احوالپرسي ميكردند. لب هامان با خنده بيشتر مأنوس بود، و اشك هامانجاري چشم هاي پاكمان. پوتين كه بر پاي ميكرديم، زمين را از زيارت گام هامان محرومميساختيم، و كلاهخود را كه بر سر ميگذاشتيم، خورشيد از نتابيدنش برخود ميلرزيد. پس: بياييم به شهدا فخر نفروشيم. بياييم غبطه جنگ نديدهها رانپسنديم. بياييم و برادري جبههها را به شهرها سرايت دهيم. بياييم و خداي حاكم بر جبهه را با شهريها مأنوس سازيم. بياييميك بار ديگر خود را بيازماييم. حرمت گُل ها را پاس بداريم. سبزهها را لگد نكنيم. قرار نيست همه گياهان گل بدهند. انتظار بيجا نداشته باشيم. هرگلي بويي دارد، همه را به يك چشم زيارت نكنيم. ما كه: هر روز به گل ها سلام ميكرديم، چرا امروز از احوالپرسي غنچهها دريغداريم؟ هر شام با تبسم شيرين زندگي ميخفتيم، امروز با حسرت گذشته دل را چركين ميكنيم؟ هر ظهر، ميهمان قنوت دست هامان بوديم، امروزسفرة ماديت را بهتر ميشناسيم؟ هر روز هنگام غروب، دل به دريايبيكران آسمان ميسپرديم و روح را جلا ميداديم، امروز از لطافت خلقت وجلال و جمال خالق غافليم؟ بيا تا: يك بار دير به روزهاي نه چندان دور بر گرديم. يك بار ديگر در قنوتنمازهامان به پرواز در آييم. يك بار ديگر به همسايگان خود، تبسم زندگيبسيجي هديه دهيم. يك بار ديگر به صفر كيلومترها و تازه واردها به ديده احترام بنگريم. يك بار ديگر هجوم بريم و ما زودتر ظرف هاي تبركي را شستشو دهيم و همچنان در سلام كردن بر ديگران پيشي گيريم. مگر چند سال گذشته؟ كوه كه به اين سرعت چهره عوض نميكند. هر چقدر هم كه سيلاب و طوفان سنگين باشد! (حمید داوود آبادی)
آنگاه که پروردگار عالم ارادهاش بر این تعلق گرفت که یر روی کرهزمین، خلیفه و جانشینی از جنس خاصی (بشر) بیافریند به ملائکه فرمود: «... میخواهم روی زمین خلیفه و جانشینی قرار دهم». پس آدم ابوالبشر را آفرید و او را برتر از ملائکه قرار داد و فرمود: (لقد خلقناکم ثم صورناکم، ثم قلنا للملائکه اسجدوا لاَّدم فسجدوا الا ابلیس لم یکن من الساجدین)/بعد از خلقت حضرت آدم و حوا و امر کردن خداوند ملائکه را به سجده کردن آدم، این فرمان از طرق خداوند به آنها ابلاغ شد: «ای آدم، تو و همسرت در بهشت سکونت کنید و از نعمتهای بهشتی هر چه میخواهید بخورید، اما نزدیک این درخت نشوید که از ستمگران خواهید بود».{1}اما شیطان به خاطر تکبری که داشت آدم را سجده نکرد و رانده درگاه حضرت حق گردید.آدم و حوا در بهشت مشغول زندگی بودند و از نعمتهای بهشتی استفاده میکردند. شیطان که همه بدبختیهای خود و رانده شدن از درگاه پرفیض الهی را از ناحیه آدم میدانست و کینه او را به سختی در دل گرفته بود، در صدد بود به هر شیوهای که ممکن است موجبات گمراهی آدم و فرزندانش را فراهم سازد و حتی در پیشگاه خدا سوگند یاد کرد که به هر نحوی و از هر سویی که بتوانم آدمیان را گمراه و جهنمی خواهم کرد. شیطان در چنین موقعیتی که حضرت آدم و حوا بهترین زندگی را دارند چگونه میتواند آسوده بنشیند و آدم را در آن همه لذتهای بی منتهای مادی و معنوی مستغرق ببیند و نصیب وی فقط اندوه و حسرت و ندامت باشد؟ شاید اگر هم فکر انتقام در سر او نبود همان طبع حسود و تکبری که داشت او را آسوده نمیگذاشت و در صدد زایل کردن این نعمتهای بی حد الهی از آدم و حوا بر میآمد.
اما شیطان ، چگونه توانست ـ پس از رانده شدن ـ وارد بهشت شود؟
در پاسخ به این سؤال، باید دید آیا بهشتی که حضرت آدم به همراه همسرش در آن ساکن بوده است همان «بهشت برین و موعود» بوده است یا باغی از باغهای دنیا ؟ بر اساس آنچه در روایات و تفاسیر بیان شده است، بهشت حضرت آدم، باغی از باغهای دنیا بوده است؛ زیرا اگر بهشت همان بهشت موعود نیکان و پاکان باشد، با آیات قرآن منافات دارد که میفرماید: «مقربان درگاه الهی در باغهایی قرار دارند که در آنجا سخن بهیوده و لغو نمیشنوند و در آنجا گناهی صورت نمیگیرد». پس بهشت جای ورد اشخاص آلوده به گناه نیست و شیطان که آلوده به گناه بود چطور میتوانست به بهشتی که موعود نیکان است وارد شود؟! از امام صادق(ع) روایت شده است که ایشان درباره بهشت فرمودند: «بهشت حضرت آدم ، باغی از باغهای دنیا بود که خورشید و ماه بر آن میتابید و بسیار زیبا و آب و هوای خوبی داشت. اگر آن بهشت، بهشت جاودان بود هرگز آدم از آن رانده نمی شد».{2}
[1].سوره بقره، آیه 35. [2].تفسیر نورالثقلین، ج 1، ص 62.
يك ساعت زودتر :
مرد دیر وقت، خسته از کار به خانه برگشت.دم در پسر ۵ساله اش را دید که در انتظار او بود: - سلام بابا! یک سوال از شما بپرسم؟ - بله حتما چه سوالی؟ - بابا ! شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟ مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سوالی می کنی؟ فقط می خواهم بدانم. - اگر باید بدانی بسیار خوب می گویم:۲۰ دلار! پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت: می شود به من ۱۰ دلار قرض بدهید؟ مرد عصبانی شد و گفت اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهی. سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی.من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم. پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست. مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خود اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین سوالاتی کند؟ بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به ۱۰ دلار نیاز داشته است.به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند. مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد. - خوابی پسرم؟ - نه پدر، بیدارم. - من فکر کردم که شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این ۱۰ دلاری که خواسته بودی.پسر کوچولو خندید، و فریاد زد:متشکرم بابا ! بعد دستش را زیر بالش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله شده در آورد.مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت:با اینکه خودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟ پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا ۲۰ دلار دارم .آیا می توانم یک ساعت از کار شما بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم...!!

اين پياده مي شود، آن وزير مي شود صفحه چيده مي شود، داروگير مي شود
اين يكي فداي شاه، آن يكي فداي رخ درپيادگان چه زود مرگ و مير مي شود
فيل كجروي نمود، اين سرشت فيل هاست كجروي در اين مقام دلپذير مي شود
اسب خيز مي زند، جست وخيز كار اوست جست و خيز اگر نكرد، دستگير مي شود
آن پياده ضعيف راست راست مي رود كج اگر كه مي خورد، ناگزير مي شود
آن پياده قانع است، زود سير مي شود آن وزير مي كشد، آن وزير مي خورد
خورد و برد او چه زود چشمگير مي شود ناگهان كنار شاه خانه بند مي شود
زير پاي فيل پهن، چون خمير مي شود آن پياده ضعيف عاقبت رسيده است
هرچه خواست مي شود، گرچه دير مي شود اين پياده، آن وزير... - انتهاي بازي است-
اين وزير مي شود، آن به زير مي شود
(م.ك.كاظمي)
بسم الله الرحمن الرحیم
الهی! فریاد از این خواری خود، که کس را ندیدم به زاری خود،
فریاد از این سوز که از فوت تو در جان ما! در عالم کس نیست که ببخشد بروز و زمان ما.
الهی! از حسرت چندان اشک باریدم که با آب چشم خویش تخم درد بکاریدم، اگر سعادت ازلی دریابم اینهمه درد پسندیدم، ور دیده ی من یکبار بر تو آید، در آن دیده خود را نادیدم.
الهی! چون من کیست که این کار سزیدم، اینم بس که صحبت ترا ارزیدم، جز خداوند مفرمای که خوانند مرا.
خداوندا! یکدل پر درد دارم و یک جان پر زجر، عزیز دو گیتی! این بیچاره را چه تدبیر؟ خداوندا! درماندم، نه از تو، و لکن درماندم، در تو، اگر هیچ غائب باشم گویی کجایی، . چون با درگاه آئیم در را بنگشایی. خداوندا!چون نومیدی در ظاهر اسلام حرمان است و امید در عین حقیقت بی شک یک نقصان است میان این و آن رهی را با تو چه درمان است؟ چون شکیبایی در شریعت از پسندیدگی نشان است و ناشکیبایی در حقیقت عین فرمان است، میان این و آن رهی را با تو چه برهان است؟ (در ادامه مطلب بخوانيد:)

بعضي وقتها آدم از خوب بودن خسته مي شود. فكر مي كند همه از خوب بودن او سوء استفاده مي كنند. يا وقتي در مقابل خوبي هايش بدي ميبيند، از خوبي كردن و خوب بودن پشيمان مي شود. اما هستد در اين ميان گم ناماني كه خوب مانده اند و خوبي كرده اند، بي آنكه خسته شوند و بي آنكه پشيمان شوند.
نوشته زير، فارغ از اينکه گذشته و حال نويسنده آن به کجا وصل است، نشان از نورانيت اعمال و رفتار نيکان ديار ما دارد، به گونهاي كه چهرهاي چون «مهرانگيز كار» را نيز به ستايش واميدارد؛ چهرهاي كه عمدتا بايد او را در صداي آمريكا و مشغول جوسازي عليه ايران و جمهوري اسلامي يافت و سراغ گرفت و اذعان كرد كه لطافت نيكمردي و انسانيت فرزندان جبهه و جنگ، زبان چنين افرادي را نيز به ستايش باز ميكند ... (در ادامه مطلب بخوانيد)
يك روز كه پيغمبر
از گرمى تابستان
همراه على مىرفت
در سايه نخلستان
ديدند كه زنبورى
از لانه خود زد پر
آهسته فرود آمد
بر دامن پيغمبر
بوسيد عبايش را
دور قدمش پر زد
برخاك كف پايش
صد بوسه ديگر زد
پيغمبر از او پرسيد:
آهسته بگو جانم
طعم عسلت از چيست؟
هر چند كه مىدانم!
زنبور جوابش داد
چون نام تو مىگويم
گل مىكند از نامت
صد غنچه به كندويم
تا ياد تو را هر شب
چون گل به بغل دارم
هر صبح كه برخيزم
در سينه عسل دارم
از قند و شكر بهتر
خوشتر زنبات است اين
طعم عسل از من نيست
طعم صلوات است اين
فرخنده زاد روز مبعث واپسين پيام آور وحي ، رسول عطوفت و عدالت مبارك باد.
دهه دوم روبه پايان است ؛ مبادا رجب بگذرد وخداازما نگذرد ... .
الهى نامه استاد حسن زاده آملى:
بسم الله الرحمن الرحيم
الهى بحق خودت حضورم ده و از جمال آفتاب آفرينت نورم ده.
الهى راز دل را نهفتن دشوار است و گفتن دشوارتر.
الهى يا من يعفو عن الكثير و يعطى الكثير بالقليل از زحمت كثرتم وارهان و رحمت وحدتم ده.
الهى ساليانى مى پنداشتم كه ما حافظ دين توايم استغفرك اللهم در اين ليلة الرغائب هزار و سيصد و نود فهميدم كه دين تو حافظ ما است احمدك اللهم.
الهى چگونه خاموش باشم كه دل در جوش و خروش است و چگونه سخن گويم كه خرد مدهوش و بيهوش است.

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سر و صدا براي چيست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بستهاي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود .موش لبهايش را ليسيد و با خود گفت :«كاش يك غذاي حسابي باشد. اما همين كه بسته را باز كرد، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد چون ... (داستان را در ادامه مطلب بخوانید.)
اي از رخ تو شکفته خاطر گل سرخ
باطن همه خون دل و ظاهر گل سرخ
ز آن ديرتر آمدي ز يوسف،که به باغ
اول گُل زرد آيد و آخر گل سرخ
آدامخوارای گرسنه هم که تو ساحل دنبال یه آدم بخت برگشته بودند که بخورنش ٬ آب دهنشونو قورت می دادن...
تا اینکه پیداش کردنو بردن واسه خوردن ...
خلاصه سرتونو درد نیارم این بدبخت بیچاره هم هی داد می زد: کمک ای وای کمک ...
بابا حالا که شد بحث آدمخواری ما آدم شدیم!
اما نتیجه گیری اخلاقی داستان... جالب بدونم نظر شما چیه؟
پدر بزرگ، درباره چه مي نويسيد؟
-درباره تو پسرم، اما مهمتر از آن چه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. مي خواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد:
اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام !
پدر بزرگ گفت: بستگي دارد چطور به آن نگاه کني، در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بياوري، براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسی:
ای خدا HARD دلم FORMAT مكن
FILD مـا را خالي از بركت مـكن
JUMPER شـادي بيار تا SET كنيم
سيستم انـدوه را RESET كنيم
اي خــدا روز ازل
اي خــدا از بـهــر مــا ايـمـن فـرسـت
بهـر دلـهاي پـر آتـش
اي خــدا حــرف دلـــم بـا كـي زنــم
HELP می خـواهم كه F1 مي زنم
زندگی زیباست زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش از هر کران پیداست
ورنه خاموش است خاموشی گناه ماست
امیدوارم گل وجودتان زیباترین نقش باغ خاطره این روزها باشد. روزهایی بهاری در آغوش مهربان طبیعت.
بهار آمد و با نفس گرمش در گلهای شیپوری دمید تا رستخیز را ارزانی طبیعت نماید و ما نیز رستخیز جان را در آیینه ی ایام سبزش به تماشا نشسته ایم.
جانها را در گذار نسیم بهاری به اهتزاز درآورده ایم و دگرگونی احوال و بسامانی دلها را از آفریدگار زیباپسند آرزومندیم.
ایامتان بهاری باد.
یه سلام دیگه به همه ی برو بچه های دنیای مجازی! خیلی وقت بود به خاطر مشلغه های کاری و درسی و زندگی نتوستم وب مو آپ کنم! اما امروز عصر که حوصلم سر رفته بود. می خواستم سرمو یه جورایی گرم کنم. وای به حال ما آدما که دیگه اونقدر به روزمرگی دچار شدیم که وقتی بی حوصله می شیم به سراغ چیزایی می ریم که خودش یه عالمه حوصله می خواد. یادمه همین چند سال پیش یه ثانیه خودمو بیکار نمی ذاشتم. این کارو بکن اون کارو بکن. برو خونه فامیلا - دوستا - اما حالا اونقدر روغن نباتی و مرغ ماشینی و قند کارخونه ای می خوریم که دیگه کارمون شده چرت زدن و خروبوف کردن. تازه از بستگان درجه یک هم خبری نداریم. کوه و دشت و هم پاک پاک فراموش کردیم. به قول یکی از دوستام بابا تا چند سال پیش از بس وقت اضافه داشتیم تو روزنامه زدیم وقتمونو می فروشیم. اما حالا مناقصه دادیم بابا تورو خدا هرکی وقت داره بیاره ما می خریم. از بس الکی کار و گرفتاری ریختیم سر خودمون که دیگه حوصله ی کار و زندگی رو هم نداریم. قبلا می گفتن راه دوره ! ماشین نیست! کی میره تا فلان جا؟ اما حالا ماشین و قطار و مافوق سرعت هم اومده! اما حوصله نداریم بریم سر بقالی کوچه! خلاصه سرتونو درد نیارم! انشااله واسه سال جدید حداقل بتونیم یه برنامه ریزی درست و حسابی بکنیم!
مرا به پریدن از جویبار فاصله ها می خواند!
در فراسوی تمامی نگاهها
آسمان پرستوها را به پرواز درآورد ...
سحر شب را به ملاقات خورشید خواند ...
و دریا ماهی را به ساحل آرامش راند ...
سکوت پنجره ها اینک شکسته است
از هجوم بادهای شرقی است یا نوید روشنایی آفتاب؟
گنگ و مبهوت بر گوشه اتاقک حسرت نشسته ام
نشسته ام و در یک دنیا سکوت پر از فریاد
آمدنت را به انتظار نشسته ام!

وقتی کتاب آینه را باز می کنم
نام تو را به زیر لب آواز می کنم
با خویش می نشینم و اندوه رفته را
در پیشگاه آینه ابراز می کنم
آه ای شکوهمند که در این شب زلال
در آسمان باز تو پرواز می کنم
مولود صادقانه دیدار تازه ای ست
وقتی دوباره زندگی آغاز می کنم
دست مرا بگیر اگر در هوای عشق
با بالهای سوخته پر باز می کنم
ای روح باز یافته ، ای عشق دلپذیر
بر من مگیر با تو اگر راز می کنم
اينجا ايران، سال يکهزار و سيصد و هشتاد و شش هجري شمسي است؛ تقريباً سه دهه از تاريخ تولد انقلاب مي گذرد وحاصل اين مدت، سه نسل است که هر کدام با هدفي در خيابان هاي حماسه ديده ايران دور هم جمع شده اند .
عده اي براي يادآوري، عده اي ديگر براي به ياد سپردن و جمعي براي يادگيري ...
دست ها را ، دست ها را در یاب
دست هایی که با هدیه ی آب ،
در شکوفا شدن مریم و داوودی و یاس ،
و به بار آمدن میوه نوبر در باغ ، رویش شاخه ی سرسبز درخت ،
در هم آغوشی باران و زمین و خورشید ،
بر فراز آبی تخت افق ، توی این حجله خوش نقش و نگار هستی ،
سهمی از رویش و زایش دارند .
دست ها را دریاب :
دست های شرف پینه به کف ، و گلاویزی ناچار، با آهن مرده ، تهی از حاصل رنج .
دست هایی که به شلیک به مغزی و به قلبی خشنود !
دست هایی که ، زندگی می گیرند .
دست هایی که ، زندگی می بخشند .
دست هایی که با صورتک و دستکش زهد و شرافت و نجابت ،
گرم غارتگری حاصل رنج قومی ، و در این کار خدایا چه مهارت دارند دست هایی که قلم می سازند .
دست هایی که قلم می شکنند .
دست هایی که به یک زخمه ساز ، یا به یک چرخش و رقص ، مست باریدن شادی هستند .
دست هایی که ٬ از جنس نوازش هستند .
دست هایی که ٬ نور باران نیایش هستند .
دست ها بسیارند .
شک ندارم که خداوند فقط ٬ عاشق آن دستی است ٬
که بکار است به فرمان دلی عاشق و پاک .
دست خود را در یاب ، از کدامین دستی ؟
دست دعا

فرزند عزیزم سلام
مدت زیادی است که هنوز نگاه مهربانت را تنها در قاب عکسی می بینم که قطرات اشک مادرت در آن تکثیر می شود. مدت مدیدی است که از آخرین لبخندت می گذرد.آخرین دیدار و آخرین باری که دستم بر گردنت حلقه شد و آخرین بوسه ای که بر لبان خونینت نهادم.
بر چشمان درشتت که افقهای رهایی را می کاوید، بر پیشانی بند سرخت، بر لباس بزرگت که اندام کوچکت را در بر گرفته بود بر پوتینهای گل آلودت، بر عقیق زخمهایت. بر کوله پشتی و کتابهای نیم سوخته ات که بوسه گاه گلوله های شتابان گشته بود.
پاره ی جگرم
غریبانه رفتی اما هنوز شعله ی یادت زمهریر وجودمان را مشتعل می سازد.
راستی عزیز جانم همکلاسیهایت بار دیگر آمده اند. در تک تک نگاهشان تو را می بینم که قد کشیده ای و افقهای رهایی را به آنان نشان می دهی.
از دفترچه ی خاطراتت آخرین برگ بجای مانده را می خوانم ...
بسم الله الرحمن الرحیم
همکلاسی عزیزم
دیر زمانی است که از کنار شما رفته ام اما بدانید که چشمان نگران تمام دانش آموزان شهید، شما را نظاره می کنند.ما بر سر آرمانی جان خویش را ندا ساختیم که حضرت علی اکبر، عون و عبدالله بیشتر از ما قربانی آن گشتند.
ما ایستادیم تا ایستادگی را به تاریخ بیاموزیم.افتادیم و در خاک و خون غلتیدیم تا آسایش امروز ارزانی لحظه هایتان گردد. ما بر سر پیمان با امام خویش باقی ماندیم.
می گویند روزگار تغییر کرده است اما می دانیم که منش یک دانش آموز بسیجی هیچگاه تغییر نخواهد کرد. پس کوله پشتی ما را بر دوش بگیرید و گامهایتان را با مسیری آشنا سازید که رهبر عزیز چاووشی آن است.
راستی در کوله پشتی ها، کتابهایتان را فراموش نکنید. مهر و تسبیح و کتاب قرآن را نیز هر که دارد هوس کرب و بلا بسم ا...
قربان شما همکلاسی آسمانی تان
|
|